خرید بک لینک
دوازده سال پیش که دختری هجده ساله بودم با مردی اشنا شدم که چهار سال از من بزرگتر بود...عاشق شدیم و با هم عهد بستیم تا همواره عاشق بمانیم و عاشقی کنیم ...

با وجود مخالفت خانوادهایمان با اصرار همراه هم ماندیم تا شد ...

شروع زندگی ما عالی بود اما کم کم من و اون مرد فاصله ای گرفتیم به اندازه کهکشان ها.درگیر مسائلی شد و من را فراموش کرد ،عاشقی کردن را،قول و قرار ها را...

باهم بودیم و نبودیم...سه سال تمام تلاش کردم که بسازم و نشد ،بعد از اون هر چه تلاش کردم خراب کنم هم نشد .مشاوران زیادی در شهرمون رفتم ...زیاد زیاد ...یک سال،حداقل یک بار در هر هفته ...

میرفتم و راهکار میدادند تمام تلاشم را میکردم که طوری راه حل ها را اجرا کنم تا در مراجعه بعدی مشاور بگوید تمامه،کاری از دستت برنمیاد و برو ...

اما هیچ کس نمیگفت ،چون آزار مستقیمی برای من نداشت و من را تامین می کرد و نمی توانستم قانعشان کنم که این زندگی تموم شده و خودم هم شجاعت تمام کردن را نداشتم ...گفتند حالا که شرایط سخت است اما با توجه به رفتار و منش او امید بازگشت وجود دارد پس کمی دیگر هم بمان ،گفتند این ساختن است که تلاش می خواهد ،بعد از تلاش و عدم توفیق هر زمان خواستی می توانی اقدام کنی و ویران ...اما بعد از ویران کردن فرصت ساختن نیست یا سخت است...

خلاصه... بعد از شروع سال چهارم زندگیم تصمیم گرفتم برای ادامه زندگیم بمانم اما برای تغییر او نجنگم....دیگر انتظاری از او نداشته باشم .تمام تلاشم را کردم که شاد باشم ، خودم را سینما می بردم ،برای خودم هدیه می خریدم،درسم را خواندم و خوب پوشیدن،تمرین اشپزی کردن ،مهربان بودن با او و داخل نشدن درحریم خصوصی او تمرین کردم ،همه را تمرین کردم .به اضافه دعا و چله های زیارت عاشورا و ...همه و همه فقط به خاطر ارامش خودم و برای شادی خودم .در واقع پذیرفتم او همین است و یقین کردم ذره ای تغییر نخواهد کرد...او هم با کم شدن درگیری ها و ارام شدن فضا در راه کج خود را ایستاد .پیشرفت نکرد اما روندی که روز به روز بدتر میشد متوقف شد بلکه چند گام کوچک هم به عقب و به سمت راه درست برگشت.

و من...راه سختی را انتخاب کردم و از نظر من همه چیز پنجاه پنجاه بود...اما در مشاوره هایم انسانهایی را دیدم که روزگار تلخی داشتند، مجردها از تجرد،متاهل ها همه مشکل داشتند ،کارگر،مهندس،دکتر،مشاور،رییس بیمارستان روانپزشکی،فلان جراح ...مشکلات کوچک و بزرگ ...مطلقه ها بدتر

تصمیم گرفتم ریسک کنم...لحظه های تلخی داشتم .سعی کردم برای خودم زندگی کنم اما اسان نبود ...ولی من رسیدم. هر چند لحظاتی پشیمان میشدم، خیلی تلخ بود..اما به قدری نبود که منصرف شوم...وقتی احساس ارامش کردم بچه دار شدم .

بعد از بچه دار شدنمان او در همان مسیر خود بود و من هم در مسیرخودم...اما در مورد بچه خیلی نظراتمان در نوع تربیت او بهم نزدیک بود .در نتیجه بچه موضوع جدیدی برای شروع درگیری ها نشد...حتی به خاطر اون ، من رو کمی حمایت می کرد...اما باز هم خیلی احساس دلتنگی می کردم ،تمام وجودم عشق می طلبید ...او همه چیز به اندازه کافی به من می داد اما عشق و محبت نه...با وجود مسیرهایی که می توانستم خودم را سیر کنم اما هرگز وجدانم اجازه نداد ...

تا سه سالگی پسرم راههای مختلفی را امتحان کردم تا دل مشغولی ارامش دهنده ای پیدا کنم.استعدادی در کارهای هنری در خودم ندیدم. رفتم و رفتم تا به درس رسیدم...

سال نود و دو، دوره روزانه ارشد در بهترین دانشگاه شهرم پذیرفته شدم ...از بهترین و شادترین روزهای زندگی بوده و هست ...

سال نود و چهار در دوره روزانه دکتری پذیرفته شدم ...من غرق زندگی خودم بودم ،شاد و خوش و نغمه زنان ...

تمام سعیم رو کردم تا زندگی و سرگرمی و ارامش خودم رو دنبال کنم.با تمام وجود به همسر و بچه ام میرسیدم .و به خودم ...هر چند سخت بود و گاهی هم فراموش می کردم اما به خودم یاد دادم که برای ارامش خودم کار کنم و مدام در لحظات خستگی و ناامیدی به خودم متذکر میشدم که منتظر نتیجه و دلخوش به نتیجه نباشم ...

متوجه نشدم کی ...اما همسر عزیزم هم قدم به قدم از اون مسیر به عقب برگشته بود...و سال نود و چهار بهترین سال زندگی من شد..اسفند سال نود و چهار متوجه تغییر اساسی شوهر جان شدم...

من برنده شدم بعد از اون همه سال...

خدا دست من روگرفت و شادی رو به من هدیه کرد ...

خدایا شکرت...شکرت...شکرت

تو این مسیر سال نود و دو ،نود و سه شروع اشنایی من با بانویی اغاز شد که او هم تلاش کرده بود برای ساختن و ارامش ...زینب عزیزم من رو با گیس گلابتون اشنا کرد تا انگیزه بیشتری برای حرکت داشته باشم...تا مسیر صحیح حرکت کردن را پیدا کنم ...حرکت در راه صحیح ...

.چالش شادی هم ادامه این راهه که پیشنهاد گیس گلابتون مهربان بود...

و این اغاز نوشتن برای پیدا کردن موقعیت های شادی بخش در مسیر زندگیه...

پ.ن:از تلخی ها نوشتم تا بدانیم شادی ها از دل تلخی ها متولد میشن. و این حرفها از سر شکم سیری نیست ..البته به شرط شستن چشمها و جور دیگر دیدن ...

برچسب: نویسنده: بهار جعفری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:00

صفحه بندی